تبليغاتX
رویایی جدید

رویایی جدید

forget vision

آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود


نویسنده: نیما
ساعت: 2:10
تاریخ:
چهارشنبه دهم تیر 1388


آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود


نویسنده: نیما
ساعت: 19:12
تاریخ:
سه شنبه دوم تیر 1388



نویسنده: نیما
ساعت: 10:44
تاریخ:
شنبه سی ام خرداد 1388



باران می بارد امشب     دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته            ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه من دشت غم ها


نویسنده: نیما
ساعت: 10:11
تاریخ:
شنبه سی ام خرداد 1388


سلام به همه بچه ها..خیلی دلم واستون تنگ شده بود...هم من و هم آرش!دیگه به ارش گفتم بیا این وبلاگ رو به یاد دوستان قدیمی دوباره راه بندازیم!همتون رو دوست دارن..از این به بعد تا میتونم واستون پست های قشنگ قشنگ میزارم...فعلا بای


نویسنده: نیما
ساعت: 9:54
تاریخ:
شنبه سی ام خرداد 1388